تبليغاتX
فعالین کمپین یک میلیون امضا شهرستان آمل - مادر ، من 25 سالمه ، اختیار خودم رو دارم...ماموران موتورسوار نزدیک شدند..
قوانین تبعیض آمیر باید تغییر کند.

          

 

همیشه همینه...

 

 اینقدر باید زنگ بزنی ، تا به موقع سر قرار بیاد. فرشته رو میگم

 

همیشه دیر میکنه ، با فرحناز و دوست فرحناز (بهاره ) سر قرارمون رسیدند

 سوار تاکسی شدیم  و به مقصد رسیدیم مکانی که رفته بودیم نسبتن شلوغ بود ،

 

من به  سراغ 5 دختر که به نظر می رسید دانشجو باشند رفتم. همینجور واسشون توضیح میدادم و در عین حال چند تایی از اونها می خندیدند و تیکه می انداختند و از این کارهایی که دختر خانم های 18 ساله زمانی که پسرا رو میبینند انجام میدند من اصلن توجهی به کارهای اون چند تا دختر خانم نداشتم فقط هدفم اطلاع رسانی و امضا گرفتن بود 2 تا از اونها به دقت گوش میدادند.

در نهایت ،  ازهمشون امضا گرفتم  ،

 

 رفتم سراغ 4 دختر خانم جوون دیگه ،وقتی واسشون توضیح میدادم یکیشون همه چیز رو می دونست خیلی برام تعجب آور بود یک دختر خانم جوون که تازه داره واسه کنکورش میخونه این همه اطلاعات از قانون داره!!

داشتند غذا میخوردند و به منم تعارف کردند ، دو نفرشون امضا زدند و دو تای دیگه ، تمایل به امضا زدن داشتند ، اماسنشون به  18 سال نرسیده بود . 

 

 

فرشته رو میدیدم که کمی دور تر از من مشغول امضا گرفتن هست ،

 

 به سه  خانم برخوردم که  دونفرشون مادر و دختر بودند خانم جوونتر بیانیه رو خوند و کاملن موافق بود ،  همینجور رفت امضا بزنه....

 که مادرش با دست محکم زد به دست دختر که خودکار بود  ،!!!

 خودکار پرت شد رو شلوار من و لک نسبتن بزرگی انداخت...

 

 

 دختره گفت:چته مامان؟؟!!چرا اینجوری میکنی؟!مادره که از لک شلوار من خجالت کشیده بود..

 گفت : آخه پسرم چرا خودتون رو به دردسر می اندازید برید زندگیتون رو بکنید به خدا با همه ی حرفهایی که زدی موافقم ولی کو گوش شنوا ، ما تو تهران زندگی می کنیم مگه اخبار رو نمیشنوی که چقدر دستگیر میکنند جوونها رو؟؟

 

دختر وسط حرف مادرش پرید و گفت مادرجان اینا دارن کارشون رو میکنند من ۲۵سالمه و اختیار خودم رو دارم بعد ورقه رو امضا کرد ، از برخورد نادرست مادرتعجب کرده بودم آدرس سایت تغییر  رو دادم و خداحافظی کردم .

 

 

 

 

خسته شدیم هر دومون ، دهنمون خشک شده بود ...کمی ایستادیم و به اطراف نگاه کردیم ...

 

 

از دور ۸،۷ تا پیر مرد رو دیدیم که رو صندلی نشسته بودند و حرف می زنند ،

فرشته گفت تا حالا از پیرمردها امضا نگرفتم ، بیا ببینیم نسل گذشته با اونچه برشون گذشته چه عکس العملی نشون می دن؟؟!!

 

 دقیقه اول صحبتمون با شنیدن جمله " تغییر قوانین تبعیض آمیز "  دوتاشون بلند شدند و رفتند چند متر اونطرفتر وایستادند ..

 

.مثلن در رفتند که ما می ترسیم !!!....داشتم با یکی از اونها حرف می زدم که دیدم فرشته نگاهی به اطراف کرد و یهو غیبش زد..

 

شاید شمایی که این گزارش رو می خونید براتون باور نکردنی بیاد اما متاسفانه حقیقت داره میانسالان و پیران ما هنوز در دهه ی شصت زندگی می کنند هنوز آن دوران رو فراموش نکردند تا اسم تغییربه میون می آد حال چه قوانین تبعیض آمیز باشه و یا تغییر در موارد دیگر باشه  ،   بدنشون شروع به لرزه میکنه، 

 

واقعا نمی دونم تا کی مردم آمل باید با ترس و اختناق حاکم بر  دهه ی شصت زندگی کنند.

 

 

در این میان یکی از پیرمردها که به گفته ی خودش ۶۷ ساله بود و در تبریز دانشگاه رفته بود خیلی خونسرد بود و بقیه رو به آرامش دعوت کرد تنها کسی بود که از کمپین اطلاع داشت و به قول خودش تمام اخبار روز ایران و جهان رو دنبال می کرد یک ضرب المثل ایرانی هست که میگه:

 مستمع ، گوینده را سر ذوق آورد ...

همین کار ما شده بود پیر مرد  گوش مفت گیر آورده بود از انقلاب مشروطیت شروع کرد وتا ۱۰ سال آینده ایران رو هم پیش بینی کرد از کمپین می گفت و به شدت با امضا گرفتن مخالف بود....

همین جور یه ریز ، بلند بلند حرف می زد ..

 

بزرگتر بود نمی شد وسط حرفش چیزی بگم ...

 

 

 سکوت کرده بودم و می خواستم پیرمرد دلش رو خالی کنه  و صحبت هاش رو تحمل  می کردم ،

 از آنجایی که کار کمپین اجازه نمی داد که وارد اینگونه بحث ها بشم تنها گوش میدادم و در انتظار امضا گرفتن بودم

 

،پیر مرد همچنان حرف می زد و...

 

 

 موبایل من هم چندین بار بود که زنگ خورده بود و چند پیام کوتاه هم رسیده بود،

 

  تصور نمی کردم هرکسی که هست کار مهمی داشته باشد 

 متاسفانه توجهی نکردم ..

 

 

به امضا گرفتن از پیرمردان فکر می کردم پیرمرد با صدای بسیار بلند حرف می زد و توجهی به عابرین و افرادی که از خیابان می گذشتند نداشت موبایل من هم پشت سر هم زنگ می خورد که ...

 

 

فرحناز با عجله و در حالیکه اضطراب زیادی از چهره اش پیدا بود گفت:نوید جان ببخشید یک لحظه میشه سریع بیای..

 

  به پشت سرم نگاه کردم و فرشته رو دیدم که لبش گاز میگیره و با ایما و اشاره ماموران بی سیم به دست رو نشون میده که با هم پچ پچ میکردند ، به من خیره بودند ...مامورانی که رو موتور بودند و با بیسیمی که مامور پارک بهشون زد به این سمت از پارک که ما بودیم اومدند ..

 

 

 متوجه اوضاع شدم و مردد بودم ،از طرفی فکر در رفتن از این محوطه بودم و از طرفی هم این تصور رو میکردم که شاید ماموران کار دیگری داشته باشند و یا اصلن نگاهشان به پیرمردها بوده و اگر من از جام بلند میشدم و دور میشدم کاملا نشون میدادم که از چیزی فرار می کنم  ،

پیرمرد همچنان حرف میزد ...

 

در آخرین صحبت هاش گفت این رو مطمئن باش و به دوستات هم در  تهران و جاهای دیگه بگو اگر کل مردم ایران امضا بزنند، مردم ایران که سهله، اگر کل مردم جهان امضا بزنند باز به هیچ جا نمی رسید این آقایون امضاهای شما رو کاغذ پاره می دونند اینها قطعنامه های شورای امنیت رو کاغذ پاره میدونند حالا شما رو آدم حساب می کنند....

 

 افکارم مغشوش بود و نمی دونستم که باید چه کار کنم ، ..

فرشته اینقدر صدا زد و اشاره کرد که بیانیه که چند امضا هم توش بود رو  جا گذاشتم..

 

 خیلی سریع از محوطه دور شدم دلم میخواست بمونم آخه پیر مرده دست آخر گفته بود شما جوونید از شما حمایت می کنم اما کارتون بی فایده است از خیابان اصلی دور شدم و به داخل کوچه ای رفتم فرشته هم دنبال من اومد .

 

 

 در مسیر برگشت به خونه با فرشته بحث می کردم ..

 

فرشته می گفت که چرا از همون اول که به تلفنت زنگ زدم توجه نکردی من هم در پاسخ می گفتم شرایطم جور نبود ..

 

این تجربه ای بود که تا حال نداشتیم..

برای امنیت بیشتر نظراتی رد و بدل کردیم ...

 

 

 اینکه من به زنگ تلفنم  و اس ام اسها  توجه نداشتم ( چه اینکه ماموران برای  من آمده بودند  و یا همین طوری گشت می زدند ) در هر حال یه جور بی تدبیری بود .

 

 

هوا تاریک شده بود و برق کل آمل هم رفته بود بگونه ای که تو خیابون جلوی خودمون رو به زور می دیدیم ،روز پر حادثه ای بود و خیلی همه مان خسته شدیم ،

 

خسته بودیم ،  امضاهای زیادی جمع کردیم شاید اگه این مشکل پیش نمی آمد خیلی بیشتر امضا می گرفتیم ...

 

نوید  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:16  توسط کمپین آمل  |