اولین مرد و زنی که برام بیانیه رو امضا زدند .....
چند ماهی بود که به فکر فعالیت در جنبش زنان بودم
از زمستون ِ 86 مرتب سایت تغییر برای برابری رو می خوندم ، و گاهی مقالات و تجربه های کوچه به کوچه اونو دوبار می خوندم ، دست کم چهار ماه گذشت تا تصمیمم قطعی شد وبا پرنت گرفتن بیانیه برای امضا گرفتن شروع کردم ...
اولین صفحه ی بیانیه رو نگاه کردم و دلم می خواست که زود از امضا پر بشه ، ..
اولین زنی که برام امضا زد ،
چه کنجکاوانه به حرفهام گوش داد ، زنی که سواد نداشت ..چشاشو بهم دوخته بود ومن کامل براش توصیف می کردم که :
مادرم، ببین این یعنی ما زنان باید حقوق برابری با مردان داشته باشیم...یعنی مگه چشم من با چشم یه مرد فرق داره که دیه من باید نصف اون باشه ..چشم برای دیدن خلق شده ..هم من باید با چشم هام ببینم و هم یه مرد ...چه فرقی بین ماست ؟.................
مادر ِ خوبم ، مثل همیشه پشتوانه ی من در همه ی کارها بود و هست ، مادرم امضا کرد و من با اشکم به امضا زدنش نگاه می کردم ، و امید داشتم که به همراه امضای مادرم ، دعای خیر او نیز همراه من در اینکار باشد ...
اولین مردی که امضا زد ، ..
تو بانک نشسته بودم حدود بیست نفر جلوتر از من تو نوبت بودند ..همه ی مراجعه کنندگان مرد بودند ، فقط من زن بودم ..روی یه صندلی نشستم ، و دفترچه کمپین یک میلیون امضا رو شروع به خوندن کردم ، سعی می کردم به خودم اعتماد به نفس بدهم ، می خواستم از بین مردان یکی رو انتخاب کنم و ازش بخواهم که بیانیه رو بخونه ،
ولی
اولین بار بود از مردی می خواستم درخواست کنم ،(دوستانم بهم گفته بودند که از مردان درخواست امضا زدن خود حکایتی دیگر دارد) به قیافه ها نگاه می کردم و تمام تلاشم رو کردم که تمرکز کنم و آروم و خونسرد به نظر بیام
، یه مرد رو صندلی کنار صندلی من نشست ، بهش نگاهی کردم ...اونم با نگاهی جوابم رو داد ... با لبخند گفتم :
چقدر شلوغه ، حالا حالا باید تو نوبت باشم ...
گفت : برای چه کاری اومدی ؟
گفتم آخرین روز پرداخت فیش تلفن همراه هست و من دیر کردم ...
با لبخند گفت : بهتره بری پست بانک ..تو میدون ..... کنار ... اونجا برای من هست ...هم فیش بهت می دهند و هم پرداخت می کنی ، اینقدر هم وقتت گرفته نمی شه ...
با خوشحالی گفتم : باشه مرسی از لطف و راهنمایی شما .....می تونم ازتون بپرسم که مدرک تحصیلیتون چیه ؟
مرد با تعجب نگاهم کرد و گفت : منظورتون ؟ تحصیلات ِ من فوق دیپلم هست ..
گفتم : می خوام اینو بخونید و نظرتون رو بهم بگویید ..
بیانیه رو به دستش دادم ، و اون شروع به خوندن کرد ... سعی می کردم بهش نگاه نکنم ولی خوب اولین باری بود که به مرد ی بیانیه رو می دادم ، کسی که نمی شناختمش ، ...حواسم کاملن به چهره ی اون بود با هر خطی که می خوند لبخندی می زد و با سر تایید می کرد و ...
وقتی تمام ِ متن رو خوند پرسیدم : نظرتون چیه ؟
گفت : کاملن موافقم ، در حق زنان بسیار تبعیض و ظلم می شه ...هر چی بگویید حق دارید ..
گفتم اگر موافق هستید می تونید امضا بزنید ..
با لبخندی که دیگر به خنده شبیه بود و نگاهی به من که در عمق نگاهش می خوندم که می گفت (خیلی با زرنگی پیش رفتی ).
گفت : باید امضا کنم ...به روی چشم امضا می کنم ..ولی آیا فایده ای داره ؟ این امضا ها رو به کجا می فرستید چند سوال دیگه
من هم به دقت به سوالاتش جواب دادم ...
بیانیه رو امضا زد و به من برگردوند ...
آقای ِ ....اولین مردی بود که بیانیه برابر خواهی رو در آمل امضا زد .. ازش ممنونم.چون بعد از اون من خیلی با قدرت و با اعتماد به نفسی بالاتر به کارم ادامه دادم و از مردان زیادی تا بحال امضا گرفتم ...
نویسنده : فرشته
برای اینکه دوستان عزیز بیشتر با اهداف و خواست های کمپین یک میلیون امضا آشنا شوند بر آن شدیم ضمن بیان مقدمه ای برای برشمردن قوانین تبعیض آمیز 11 مورد از قوانین ناعادلانه علیه زنان را برای شما مطرح کنیم شما نیز نظرات خود را با ما در میان بگذارید.
خیلی چیزهاست که باید بدانیم و نمی دانیم.خیلی چیزهاست که با وجود این که نمی دانیم،به آن ها فکر هم نمی کنیم." قانون "یکی از آن چیزهایی است که تا وقتی به گرفتاری دچار نشده ایم به فکرش نمی افتیم.اما متاسفانه ان زمان چنان عصبی و درمانده ایم که فقط می خواهیم از مهلکه بیرون بیاییم.پس فقط به قوانینی فکر می کنیم که به خاطر دردسرهایی که دچار شده ایم به ناچار آن ها را شناخته ایم.مثلا فکر کنید در خانواده ای دختری را به "خانه ی بخت" می فرستند .همه چیز درست و مطابق رسم و رسوم انجام شده و خانواده داماد با سلام و صلوات می آیند و با کلی عزت و احترام دختر را می برند.آن خانواده دخترش را به خانه بخت می فرستد،اما کدام بخت؟سیاه یا سفید؟اگر خدای ناکرده داماد ،آدم خوبی از آب در نیامد چه می شود؟همان خانه ای که به خاطر عروسی دختر سراپا شور و هیجان بود ،به جهنم تبدیل می شود .دختر روز و شب اشک می ریزد .با زبان یا با نگاه های غمگین اش ،خانواده یا خودش را به خاطر این که موقع شوهر دادن درست فکر نکرده اند ،مورد سرزنش قرار می دهد.شاید آن ها به خودشان دل داری بدهند که:"ازدواج هندوانه سربسته است و هیچ کس نمی داند بعدا چه از آب در می آید".اما بعد از مدتی که دختر و خانواده اش از پله های دادگاه بالا و پایین بروند،اگر پیش بقیه هم اعتراف نکنند
حالا می بینید که قانون واقعا اهمیت دارد .برای مردها و زن ها،برای بچه هایی که به دنیا آمده اند و برای آن هایی که ممکن است به دنیا بیایند.بله،قانون برای هر انسانی که می خواهد آسوده زندگی کند،اهمیت دارد.فقط دو دسته از افراد به قانون علاقه مند نیستند:کسانی که قانون مانع از کارهای خلافشان می شود،و آن هایی که اصلا از ارزش قوانین آگاهی ندارند.
برگردیم به ماجرای دختری که شوهر داده بودیم و با چشم گریان به خانه پدر برگشته بود.اگر شما جزو خانواده ی دختر بودید و برای حل مشکل دخترتان به دادگاه مراجعه می کردید،وقتی در دادگاه می گفتید دامادم نمی گذارد دخترم کار کند،نمی گذارد از خانه بیرون برود،یا نمی گذارد حتی به دیدن ما بیاید،وقتی می گفتید جایی که دامادم برای محل زندگی دخترم در نظر گرفته برای او قابل تحمل نیست ،وقتی می گفتید دامادم اجازه نمی دهد به پزشکان که دخترم بیمارم را در بیمارستان عمل جراحی کنند و از این قبیل مشکلات ،و بعد جواب می شنیدید که :"خوب این حق مرد است"،حتما با تعجب می پرسیدید "چه کسی به مرد چنین حق و حقوقی داده؟ جواب ساده است:قانون.این بلا را قانون به سرتان آورده است.اما گناه خودتان هم کم نیست .شما چشم بسته اختیار را به دست کس دیگری داده اید .فردی که می تواند او را در خانه زندانی کند.در صورت بیماری مانع از معالجه اش شود.فرزندانش را از او بگیرد و حتی اگر دلش خواست شکنجه کند و بکشت.اگر هم دچار بیماری روانی بود و خیال کرد زن اش به او خیانت کرده با خیال راحت می تواند زن اش را به قتل برساند،بدون آن که به طور عادلانه مجازات شود.یعنی شما با فرستادن دخترتان به "خانه بخت" او را به بردگی کسی درآورده اید که اختیار مرگ و زندگی اش را در دست دارد.
فکر می کنید مواردی که مثال زده ایم خیلی عجیب و غریب هستند و به ندرت اتفاق می افتند؟متاسفانه این طور نیست.همه قتل های خانوادگی که هرروز در روزنامه ها می خوانیم ،ریشه در ضعف قوانین و ضعف خود ما در در شناخت آن ها دارند.متاسفانه ما به جای توجه به قانون ،به آداب و رسوم پناه می بریم و برای اطمینان از صداقت داماد و محکم بودن بنیاد خانواده و آینده خود و فرزندان مان مهریه های سرسام آور طلب می کنیم.اما این را که در عقدنامه قید شود زن حق طلاق دارد عیب می دانیم.در حالی که اگر زندگی زن و شوهری با مشکلات جدی رو به رو شود زن در نهایت برای نجات از جهنم زندگی خانوادگی،خیلی راحت مهریه اش را می بخشد (یعنی مجبور است).و تازه باید برای گرفتن طلاق دوندگی کنید و رنج ببرید و از زندگی تان سیر شوید.
اما می شود از این همه مصیبت پرهیز کرد.کافیست همه ما،زن و مرد،مادرها و پدرها و خواهرها و بردارهایی که برای عزیزان مان ارزش قائلیم به جای در خواب و خیال زندگی کردن یک کمی روی زکین بیاییم و به خودمان زحمت بدهیم و بفهمیم اصلا قوانینی که بر زندگی زنان و دختران ما و در نهایت بر خانواده های ما حکومت می کنند چه هستند.نقاط ضعف این قوانین را بشناسیم و در درجه ی اول سعی کنیم با استفاده از راه های قانونی و شرط هایی که موقع ازدواج می گذاریم با آن ها مبارزه کنیم و بعد تلاش کنیم تا با حذف قوانینی که غیر انسانی و تبعیض آمیزند و پایه و اساس خانواده ها را به خطر می اندازند ،برای خودمان و برای همه ی انسان های دیگری که در کشورمان زندگی می کنند ،دنیای بهتر و آسوده تری خلق کنیم.دنیایی که در آن با آسودگی خیال در جشن عروسی دخترمان شرکت کنیم و بدانیم آن ها و همسران شان به سوی زندگی شاد و سالمی قدم بر می دارند نه به سوی یک جهنم مشترک.
نوشته شده توسط نوید با یاری فرشته و مهسان عزیز

من آن شهدخت زرتشتی ام
که با موبدان متحجر جنگیده,
به اهورا پشت کرده,
و با دلی سرشار ازشوق
به مسیح ایمان آورده,
تا از پشت پنجرهء قصر
آتش افروزی اعراب در شهر را نظاره کند.
من آن زن معصومم
که ششمین بارداری اش نیز
ختم شده
به درد و ملافهء خون آلود,
و پاره گوشتی که بچهء اوست.
من آن زن دهقانم
که با دستانی پینه بسته
یک ماه مانده به درو
وسط مزرعهءسیل زده اش ایستاده
و به هیچ می نگرد.
من آن زن مبارزم
که در زیر زمینی نمور
با سیگاری بر لب
وقهوه ای در دست
به مارکس می اندیشد,
و از جهانی بدون مرز حرف می زند,
آنهنگام که خبر آغاز جنگ جهانی را می آورند.
من آن خدای قهارم
که یک روز مانده به قیامت
تمام بندگانش
به شیطان گرویده اند.
من آن ...
امید از دست رفته ام.
آتش خاموش شده.
پونهء پژمرده.
عشق سرد شده.
رود خشکیده.
من آن زن ویران شده ام
حوصلم سر رفته بود داشتم تو وبلاگ های مختلف میگشتم بعد دیدم تو پیوندهای یک وبلاگ نوشته سایت تغییر برای برابری از اونجایی که قبلا به این سایت سر زده بودم و بیشتر قسمت های این سایت رو خونده و بازدید کرده بودم آشنایی نسبی با اهداف این جنبش یک میلیون امضا داشتم اما یهویی چشم افتاد به قسمتی که نوشته بود فرم برای جمع آوری امضا در همون لحظه رفتم نگاه کردم و درجا یک ورقه پرینت گرفتم بعدش تندی لباس پوشیدم رفتم به یک مطبوعاتی تا چندتایی از این ورقه رو کپی بگیرم صاحب مغازه وقتی داشت کار منو انجام میداد با یک حالت خاصی به ورقه نگاه کرد گفتم می تونید بخونید بعد یه نگاهی انداخت و با صدای بلند شروع به خوندن کرد در همین حین 2 نفر مرد وارد مغازه شدند در حالیکه جوری رفتار میکردند که دارند تو قفسه ها دنبال چیزی میگردند بالاخره طاقت نیاوردند و به طرف من اومدند و من هم با خوشرویی تحویلشان گرفتم و بعد از خوندن صاحب مغازه هر یک سوالاتی رو پرسیده بودند مثلا اینکه با این امضاها چه کار میکنید؟آیا نتیجه ای دارد؟تبعیض ها چه مواردی رو شامل می شود؟و چند سوال دیگر....
من هم با حوصله به همه ی سوال ها پاسخ دادم و بعد یک به یک امضا کردند در همین حین خانمی که بعدا فهمیدم معلم هستند وارد مغازه شد و بعد از یک دقیقه من گفتم خانم ببخشید یه لحظه
گفت بفرمایید گفتم میشه این رو بخونید گفت چی هست بهش جواب دادم این جمع آوری امضا برای از بین بردن تبعیضات موجود بین خانم ها و آقایان هست و این کمپین تلاش میکنه که این تبعیض ها و نابرابری ها رو از بین ببره گفتم اگر شما بخونید بیشتر توضیح میدم زن با اکراه ورقه رو نگاه کرد و گفت من از این کارها نمیکنم گفتم بذارید واستون توضیح بدم بعد از کمی حرف زدن بهش گفتم اگر زمانی شوهرتان بر سرتان هوو آورد اونوقت چیکار میکنید؟
گفت وااااااا هوو مگه میتونه
خلاصه دیدم کمی مشتاق شد و بعد به حرفهای من گوش داد و امضا کرد و منم دیگه از مغازه در اومدم رفتم تو تاکسی نشستم که برگردم بعد دیدم یک آقایی که عینک آفتابی زده بود کنارم نشسته و یک روزنامه هم دستش هست گفتم ببخشید اگر امکان داره این رو بخونید مرد که 30 سالش هم بود تا آخر خوند و سوالی نپرسید و گفت من موافقم حالا باید چه کار کنم منم راهنمایی کردم تا امضا کنه بعد از چند لحظه زودتر از من پیاده شد و خداحافظی کرد
منم با خودم گفتم کارم چقدر آسون بود.
همین الان شمایی که داری متن رو میخونی میتونی کار منو انجام بدی باور کن سخت نیستااااا
نوشته شده توسط نوید
نمی بینی جمعیت زنان چقدر بیشتر از مردان شده !!...
کلاس که تموم شد ، چهار نفری به طرف مرکز شهر رفتیم
من و لاله و فرحناز و مهسان ، کمی از کمپین و کار گروهی و اینکه کمیت در کارمون مهم است ولی کیفیت می تونه مهم تر باشه چون مثل یه پس انداز تو قلک هست که برای آینده استفاده می شه ،
من گفتم : اگه زنان این دفترچه ها رو بخونند و بدونند ، بیشتر مراقب هستند تا کمتر به مشکلات عدیده ای که قانون تبعیض آمیز بوجود می آره ، گرفتار بشوند ...
دوستانم همه بعد از مسیری گفتند که گرسنه هستند ، دسته جمعی به اولین ساندویچی که در مسیرمون بود ، رفتیم.
وقتی نشستیم به مرد ی که متصدی بود سفارش چهار ساندویچ دادیم ، نگاه های مرد که حدود 25 ساله بود خیلی اذیت کننده بود ، ولی خوب تعدامون زیاد بود و بی توجه بهش منتظر آماده شدن ساندویچ بودیم ...
در همین زمان دو مرد جوان وارد مغازه شدند ... خیلی خوش لباس و امروزی بودند، اونا هم نشستند و سفارش دادند ...
من به مهسان گفتم باید کارمون رو گسترش بدهیم من به این دو نفر بیانیه رو نشون می دم
، ولی مهسان که تجربه اولش بود می گفت نه ..نه! نمی دونیم چه برخوردی می کنند ؟ !!
ولی لاله و فرحناز موافق بودند ...و من گفتم بهم نگاه کنید ببینید چطوری کار می کنم ...
بعد ، صورتم رو به آن دو مرد جوان کردم و گفتم :
ببخشید شما چند متولد چه سالی هستند ؟
یکی از دو نفر با حالتی که نشانگر تعجبش بود جواب داد : متولد 68 هستیم ...
گفتم پس می تونید هم این رو بخونید و هم امضا بزنید چون بیشتر از 18 سال هستید ؟!!
و دو تا از بیاینه رو بهشون دادم .....
هر دو شروع به خوندن کردند ...بعد از اینکه خوندنشون تموم شد پرسیدم : نظر تون چیه ؟ هر دو گفتند که موافق هستند و قبول دارند ..
گفتم اگه موافق هستید ..آیا امضا می زنید ؟
جواب هر دو مثبت بود ..
خودکار گرفتند و با دقت نوشتند و در آخر گفتند این اولویت قانونی یعنی چی ؟
گفتم : یعنی از بین مواردی که در آخر بیانیه ذکر شده می تونید از نظر خودتون بگویید کدوم مهم تر است ؟ و می تونید هم بنویسید همه ی موارد در جای خودش اهمیت دارند ...( ارث ،دیه ، ازدواج ، حضانت ، شهادت و ...)
دوباره هر دو نفر به دقت خوندند و بعد چیزی نوشتند .. بیانیه رو بعد از امضا به من برگردوند ..
دیدم در اولویت قانونی فقط نوشتند ..شهادت..
خیلی برام جالب بود ..گفتم : چطور شهادت ؟ انگیزه چی بوده ؟
یکی گفت :
بسه دیگه اینقدر این دخترا مهریه می گیرن و ارث و غیره ...
تازه متوجه شدم ..اونا با اینکه قبول داشتند ولی از نظر اقتصادی موافق با قوانین تبعیضی برای زنان بودند و فقط شهادت رو نوشتند که از نظر اقتصادی متضرر نمی شدند ( البته به نظر خودشون )
در همین هنگام دو مرد مغازه دار متوجه شده بودند و وارد بحث ما شدند ..
بچه های همراه من دچار احساسات می شند و ولی من با خونسردی جواب می دادم تا بدونند که عصبانی شدن و احساسی برخورد کردن ابدن درست نیست ..
مغازه دار حرفهاش اینطوری زد :
که من هرگز چیزی رو امضا نمی زنم .یه بار سر عقد زدم پشیمونم ..زنان توقعات بالا دارند ..ما هر چی کار می کنیم هیچی نمی شه ..هر چی می کشیم از دست این زنان
هست ..قوانین تبعیض آمیزه ولی من امضا نمی کنم.(آیا تمام گرونی ها باعثش همسرش بود؟ مرد نمی تونست از عهده ی این تورم بر بیاد .و بنابراین طبق عادت برخی از مردان ضعیف ترین موجودی که می شد به گردنش بندازند و دق دلی خودشونو خالی کنند بر سرش ..همانا زن هست ..خوب ضعیف تر از زن چه کسی می تونست باشه ؟ ..)
مرد دیگر مغازه دار اینطور گفت:
نمی بینید تمام مملکت چه جوری شده !! همه تقصیر زنان است ..هر کاری که زنان توش هستند همه چی خراب می شه ..اگه زنان تو امور های کشور دخالت نکنند اوضاع خوب می شه ..
گفتم :
مگه الان زنان کشور رو می گردونند ؟
جواب داد : بله دیگه تو هر کاری دخالت می کنند ..اگه زنان کنار زده بشوند مشکلات حل خواهد شد ..
دوستانم خیلی ناراحت بودند ، ولی من می خندیدم
چون در آخر همین آقا اضافه کرد که نمی بینید جمعیت زنان چقدر بیشتر از مردان شده ..می بیند چقدر زیادند ..
زدم زیر خنده و با تمسخر نگاهش کردم و گفتم که خوب می خواهید مثل دوران جاهلیت در عربستان دختران رو زنده به گور کنید شاید مردان تعدادشون بیشتر بشود ..یا اصلن برو یقه خدا رو بگیر و عارض شو که چرا زنان جمعیتشون البته بیشتر که نیست ولی مساوی باشماست ..جواب رو از خدا بگیری بهتر نیست ..؟!!
دو مردی که بیانیه رو امضا زده بودند با تمسخر به مغازه دار نگاه می کردند ..
همه خندیدند ...مرد مغازه دار سرخ شد و دیگه حرفی نزد ..
پول ساندویچ ها رو دادیم و از مغازه بیرون اومدیم ...
دو شنبه23 اردیبهشت 1387
کمپین زابل- ژاله سالاری : فکر می کنم تا حالا زیاد شنیده باشید که رضایت پدر یا همسر برای انجام اعمال جراحی الزامی است و در صورت عدم رضایت بیمار حتی اگر رو به مرگ باشد(مگر با قبول مسئولیت توسط پزشک معالج یا بیمارستان)جراحی صورت نمی گیرد.این موضوع رو من به عنوان پزشک زیاد برخورد کرده بودم ولی برای کوتاه کردن موی سر ندیده بودم که جان کسی به همین راحتی در معرض خطر بیافتد. اما این موضوع هم در بیمارستان های ایران زیاد پیش می آید ولی کسی در باره اش صحبت نمی کنه نمی دونم چرا؟
دختر 17 ساله ای که قرار بود عمل بشه با نبودن پدر یا جد پدریش نتونست به اتاق عمل بره وقتی فهمید که باید دوباره به بخش منتقل بشه خیلی تعجب کرد تعجبش وقتی بیشتر شد که دلیل رو فهمید باورش نمی شد ومی گفت حالا اگر پدرم دیر از سفر برگرده من چی کار کنم؟ ممکنه بمیرم؟ به اون گفتم خوشبختانه اوضاع تو خیلی وخیم نیست ولی اگر بود حتما پزشک معالجت با مسئولیت خودش تورو عمل می کرد حتی اگر مورد باز خواست خانواده ات قرار میگرفت.
واقعا زنان حتی روی عضوی از بدنشون هم نباید اختیار داشته باشند؟!این قوانین رو کی نوشته؟