به دنبال فیلتر شدن وبلاگ کمپین شهرستان آمل در ایران ، وبلاگ کمپین شهرستان آمل به این آدرس انتقال یافت.
http://change4equality-amol.blogfa.com/
در آدرس جدید با شما دیدار می کنیم.
با سپاس
نوید
همیشه همینه...
اینقدر باید زنگ بزنی ، تا به موقع سر قرار بیاد. فرشته رو میگم
همیشه دیر میکنه ، با فرحناز و دوست فرحناز (بهاره ) سر قرارمون رسیدند
سوار تاکسی شدیم و به مقصد رسیدیم مکانی که رفته بودیم نسبتن شلوغ بود ،
من به سراغ 5 دختر که به نظر می رسید دانشجو باشند رفتم. همینجور واسشون توضیح میدادم و در عین حال چند تایی از اونها می خندیدند و تیکه می انداختند و از این کارهایی که دختر خانم های 18 ساله زمانی که پسرا رو میبینند انجام میدند من اصلن توجهی به کارهای اون چند تا دختر خانم نداشتم فقط هدفم اطلاع رسانی و امضا گرفتن بود 2 تا از اونها به دقت گوش میدادند.
در نهایت ، ازهمشون امضا گرفتم ،
رفتم سراغ 4 دختر خانم جوون دیگه ،وقتی واسشون توضیح میدادم یکیشون همه چیز رو می دونست خیلی برام تعجب آور بود یک دختر خانم جوون که تازه داره واسه کنکورش میخونه این همه اطلاعات از قانون داره!!
داشتند غذا میخوردند و به منم تعارف کردند ، دو نفرشون امضا زدند و دو تای دیگه ، تمایل به امضا زدن داشتند ، اماسنشون به 18 سال نرسیده بود .
فرشته رو میدیدم که کمی دور تر از من مشغول امضا گرفتن هست ،
به سه خانم برخوردم که دونفرشون مادر و دختر بودند خانم جوونتر بیانیه رو خوند و کاملن موافق بود ، همینجور رفت امضا بزنه....
که مادرش با دست محکم زد به دست دختر که خودکار بود ،!!!
خودکار پرت شد رو شلوار من و لک نسبتن بزرگی انداخت...
دختره گفت:چته مامان؟؟!!چرا اینجوری میکنی؟!مادره که از لک شلوار من خجالت کشیده بود..
گفت : آخه پسرم چرا خودتون رو به دردسر می اندازید برید زندگیتون رو بکنید به خدا با همه ی حرفهایی که زدی موافقم ولی کو گوش شنوا ، ما تو تهران زندگی می کنیم مگه اخبار رو نمیشنوی که چقدر دستگیر میکنند جوونها رو؟؟
دختر وسط حرف مادرش پرید و گفت مادرجان اینا دارن کارشون رو میکنند من ۲۵سالمه و اختیار خودم رو دارم بعد ورقه رو امضا کرد ، از برخورد نادرست مادرتعجب کرده بودم آدرس سایت تغییر رو دادم و خداحافظی کردم .
خسته شدیم هر دومون ، دهنمون خشک شده بود ...کمی ایستادیم و به اطراف نگاه کردیم ...
از دور ۸،۷ تا پیر مرد رو دیدیم که رو صندلی نشسته بودند و حرف می زنند ،
فرشته گفت تا حالا از پیرمردها امضا نگرفتم ، بیا ببینیم نسل گذشته با اونچه برشون گذشته چه عکس العملی نشون می دن؟؟!!
دقیقه اول صحبتمون با شنیدن جمله " تغییر قوانین تبعیض آمیز " دوتاشون بلند شدند و رفتند چند متر اونطرفتر وایستادند ..
.مثلن در رفتند که ما می ترسیم !!!....داشتم با یکی از اونها حرف می زدم که دیدم فرشته نگاهی به اطراف کرد و یهو غیبش زد..
شاید شمایی که این گزارش رو می خونید براتون باور نکردنی بیاد اما متاسفانه حقیقت داره میانسالان و پیران ما هنوز در دهه ی شصت زندگی می کنند هنوز آن دوران رو فراموش نکردند تا اسم تغییربه میون می آد حال چه قوانین تبعیض آمیز باشه و یا تغییر در موارد دیگر باشه ، بدنشون شروع به لرزه میکنه،
واقعا نمی دونم تا کی مردم آمل باید با ترس و اختناق حاکم بر دهه ی شصت زندگی کنند.
در این میان یکی از پیرمردها که به گفته ی خودش ۶۷ ساله بود و در تبریز دانشگاه رفته بود خیلی خونسرد بود و بقیه رو به آرامش دعوت کرد تنها کسی بود که از کمپین اطلاع داشت و به قول خودش تمام اخبار روز ایران و جهان رو دنبال می کرد یک ضرب المثل ایرانی هست که میگه:
مستمع ، گوینده را سر ذوق آورد ...
همین کار ما شده بود پیر مرد گوش مفت گیر آورده بود از انقلاب مشروطیت شروع کرد وتا ۱۰ سال آینده ایران رو هم پیش بینی کرد از کمپین می گفت و به شدت با امضا گرفتن مخالف بود....
همین جور یه ریز ، بلند بلند حرف می زد ..
بزرگتر بود نمی شد وسط حرفش چیزی بگم ...
سکوت کرده بودم و می خواستم پیرمرد دلش رو خالی کنه و صحبت هاش رو تحمل می کردم ،
از آنجایی که کار کمپین اجازه نمی داد که وارد اینگونه بحث ها بشم تنها گوش میدادم و در انتظار امضا گرفتن بودم
،پیر مرد همچنان حرف می زد و...
موبایل من هم چندین بار بود که زنگ خورده بود و چند پیام کوتاه هم رسیده بود،
تصور نمی کردم هرکسی که هست کار مهمی داشته باشد
متاسفانه توجهی نکردم ..
به امضا گرفتن از پیرمردان فکر می کردم پیرمرد با صدای بسیار بلند حرف می زد و توجهی به عابرین و افرادی که از خیابان می گذشتند نداشت موبایل من هم پشت سر هم زنگ می خورد که ...
فرحناز با عجله و در حالیکه اضطراب زیادی از چهره اش پیدا بود گفت:نوید جان ببخشید یک لحظه میشه سریع بیای..
به پشت سرم نگاه کردم و فرشته رو دیدم که لبش گاز میگیره و با ایما و اشاره ماموران بی سیم به دست رو نشون میده که با هم پچ پچ میکردند ، به من خیره بودند ...مامورانی که رو موتور بودند و با بیسیمی که مامور پارک بهشون زد به این سمت از پارک که ما بودیم اومدند ..
متوجه اوضاع شدم و مردد بودم ،از طرفی فکر در رفتن از این محوطه بودم و از طرفی هم این تصور رو میکردم که شاید ماموران کار دیگری داشته باشند و یا اصلن نگاهشان به پیرمردها بوده و اگر من از جام بلند میشدم و دور میشدم کاملا نشون میدادم که از چیزی فرار می کنم ،
پیرمرد همچنان حرف میزد ...
در آخرین صحبت هاش گفت این رو مطمئن باش و به دوستات هم در تهران و جاهای دیگه بگو اگر کل مردم ایران امضا بزنند، مردم ایران که سهله، اگر کل مردم جهان امضا بزنند باز به هیچ جا نمی رسید این آقایون امضاهای شما رو کاغذ پاره می دونند اینها قطعنامه های شورای امنیت رو کاغذ پاره میدونند حالا شما رو آدم حساب می کنند....
افکارم مغشوش بود و نمی دونستم که باید چه کار کنم ، ..
فرشته اینقدر صدا زد و اشاره کرد که بیانیه که چند امضا هم توش بود رو جا گذاشتم..
خیلی سریع از محوطه دور شدم دلم میخواست بمونم آخه پیر مرده دست آخر گفته بود شما جوونید از شما حمایت می کنم اما کارتون بی فایده است از خیابان اصلی دور شدم و به داخل کوچه ای رفتم فرشته هم دنبال من اومد .
در مسیر برگشت به خونه با فرشته بحث می کردم ..
فرشته می گفت که چرا از همون اول که به تلفنت زنگ زدم توجه نکردی من هم در پاسخ می گفتم شرایطم جور نبود ..
این تجربه ای بود که تا حال نداشتیم..
برای امنیت بیشتر نظراتی رد و بدل کردیم ...
اینکه من به زنگ تلفنم و اس ام اسها توجه نداشتم ( چه اینکه ماموران برای من آمده بودند و یا همین طوری گشت می زدند ) در هر حال یه جور بی تدبیری بود .
هوا تاریک شده بود و برق کل آمل هم رفته بود بگونه ای که تو خیابون جلوی خودمون رو به زور می دیدیم ،روز پر حادثه ای بود و خیلی همه مان خسته شدیم ،
خسته بودیم ، امضاهای زیادی جمع کردیم شاید اگه این مشکل پیش نمی آمد خیلی بیشتر امضا می گرفتیم ...
نوید
درپارک ..
تصمیم گرفتیم برای جمع آوری امضا برویم ، اول یه دوری در پارک زدیم و در جایی
که جمعیت بیشتری داشت شروع کردیم ، فرحناز به همراه نوید به نزد پنج دختر که گوشه ای نسشته بودند رفتند ، منم به تنهایی نزد ِ خانم مسنی که یه دختر حدودن 14 ساله کنارش بود ، رفتم.
شروع به حرف زدن کردم ...همانطوری که در مورد بیانیه و کمپین توضیح می دادم یک چشمم به نوید و فرحناز بود و نیم نگاهی هم به اطراف داشتم که مبادا ناغافل ماموری بیاید ..
خنده دار بود شاید هم مضحک ، کارمون برای آگاهی رسانی و یه جور فرهنگ سازی هست ...ولی باید مراقب باشیم تا گیر مامورها نیفتیم .
وقتی توضیحم به اون قسمت رسید که مردان هم از این قوانین آسیب می بینند .، معضل مهریه دامنگیر بسیاری از مردان شده و حتی گاها برخی زنان از این مسئله سوء استفاده هم کرده و روز بعد از عقد مهریه ای که البته حقشان از نظر قانون هم هست مطالبه می کنند ....بغض زن ترکید ....
در زمان جمع آوری امضا با موردهای برخورد می کنیم که از ما کمک می خواهند ، نه کمک مالی که کمک مشاوره ای ...
از ما کمک می خواهند برای مسایلی که می شه گفت کاری زیادی ازما بر نمی آد .
زن اینطور شروع کرد :
پسرم تو زندونه، زنش با یه فرزندی که از پسرم داره جدا زندگی می کنه ..تنها ....و اجاره خونه و خرجشو از راهی در می آره که نمی تونم بگم
پسرم معتاد بود یا نبود... به خاطر وضعیت ِ ناهنجار زنش معتاد شد یا نه ..من نمی دونم ..ولی 6 ماهه که پسرم خونه ی ما زندگی می کنه و چون نمی تونه 150 سکه ی طلا مهریه ی همسرشو بپردازه برای همین تقاضای طلاق نمی ده ..الانم زندونه ..چون معتاد به کراکه ...
بغض زن ترکید و اشک گوشه ی چشمش جمع شد و ادامه داد :
حالا حرفم این نیست برای نوه ی دیگه ام ناراحتم ..مادرش ناراحتی اعصاب داره نوه ی من 5 ساله از وقتی بدنیا اومده از مادرش کتک می خوره ..یه بار اونچنان اونو زد که بچه بیهوش شد ..وقتی نوزاد بود همین جور که کهنه ی بچه رو عوض می کرد به پاهای بچه ضربه می زد یا گوشتشو می کَند ....همیشه بدن بچه کبوده ...
می تونی کاری برای این بچه کنی ...؟؟!!!
بچه داره روانی می شه ..پرخاشگر شده با چاقو به طرفمون حمله می کنه و می گه مامان با چاقو می خواد منو بکشه ..اینجوری و چاقو رو به طرفمون می گیره ...
یک ساعت بود کنارشون بودم ،
فرحناز و نوید از یه طرف به طرف دیگه می رفتند و امضا می گرفتند و من همجنان گوش می دادم ...
دختر همراه زن که بیشتر 15 سال نداشت نگاهی بهم کرد و گفت :
شما می تونی به دخترا هم کمک کنی ...؟
مونده بودم چی جواب بدهم ..آخه من کاری از دستم بر نمی اومد ...
دختر که اسمش رویا بود ادامه داد:
یه دوستی دارم که مرتب تهدید می شه ..دو ماهه یه پسری اونو آزار می ده
پدر ِ دختر خیلی حساس و بداخلاقه و مادرش هم بدتر از پدرشه ..اون جرات نداره به کسی بگه ...
عکس دوستمو و شماره تلفنشو همکلاسیش می ده به این پسره ..
اون پسره همش تهدید می کنه عکستو میکس می کنم با یه وضع بدی در می آرم می فرستم برای پدرت اونم تورو زنده زنده دفن می کنه .....اونو مجبور می کنه که حرفهای بد و زشتی به خودش بزنه مثلن بگه غلط کردم یا ...
دختره هیچ گناهی نداره ..اون فقط از پسره خوشش نمی آد ...دختره 14 ساله و نمی خواد با پسره دوست بشه ..پسره هم زندگی رو به کامش تلخ کرده ...
به حرفهاشون گوش کردم ...نوید و فرحناز بیشتر از 15 امضا جمع کردند ولی من فقط یک امضا از همین زن گرفتم ..نوید و فرحناز پیش من اومدند و با کنجکاوی به ما نگاه می کردند ....
زن در آخر کلی دعا کرد برای نوید که به عنوان یک مرد کاری به نفع زنان انجام می دهد (( البته از دید زن ) .
از چشمهای زن خواهش می بارید ..شماره های تماس رو ازشون گرفتم و تو گوشم این بود که باید سعی کنم شماره تماس خودم رو بهشون ندهم ...از زن و دختر خداحافظی کردیم و را افتادیم ....
تو راه برگشت به راههای مختلف فکر می کردیم که چطور به اون پسر 5 ساله کمک کنیم تا از مشت و لگدهای مادرش که بیمار روانی بود خلاص بشه و یا اون دختر که یه بیمار روانی دیگه روح و روانشو آزار می داد و مرتب تحقیر می شد ....
به این درک رسیدم و متوجه شدم چرا کسانی که به کمپین می پیوندند دستگیری ها و فشار از سوی برخی اقتدار گرایان نه تنها آنان رو منفعل نمی کند که بیشتر مصمم می شوند تا کمپین را به سرانجام برسانند.
وقتی برای جمع آوری امضا می رویم با مسایلی اشنا می شویم و دردهای را می شنویم که شاید به ظاهر ربطی به قوانین تبعیض آمیز ندارد و ولی در اصل و ماهیت بر می گردد به عرف و جامعه غلط مرد سالارانه که زن را ضعیف می بیند یا می خواهد زنان ضعیف باشند که بیشترین استفاده را از این به اصطلاح ضعف بکند ، این عرف و جامعه و فرهنگ عقب مانده از تمدن امروزی از قوانین عقب مانده تر نشات می گیرد .